ساعت یک بعدازظهر می باشد که تلفن زنگ می خورد و بنده قدم زنان
خود را به تلفن می رسانم و شماره خواهر شوهر جان
را می بینم و در این فکر که گوشی رو بردارم یا بر ندارم!! که بعد از چندلحظه تأمل گوشی رو بر میدارم و خواهر شوهر جان مانند اینکه میخواهند خبر بدی بدهند با اضطراب سراغ برادر گرامیشان را از من می گیرند و میگویند که گوشی موبایلش خاموش بود اگر پیداش کردی بگو که یه تماس بگیره
و بنده:
بعد از یک ساعت که همسری زنگیده
و به او اطلاع می دهم و ایشان در جواب می گویند که بله می دانم و زنگ زد. من پرسیدم اتفاقی افتاده که اینگونه پریشان خاطر بود؟
همسری: نه!! حالا میام خونه میگم !! و نیم ساعت بعد همسر عزیز به خانه مراجعت کرده و می گویند که امشب عروسی دعوت هستیم دقت کنید ساعت 4 بعدازظهر!!
من:عروسی کی؟! 
همسر: خواهرم!! کی نامزدی کردند که حالا عروسی شان است؟
کی به تو گفته؟
همسر:آبجی زنگ زدگفت!! زودتر آماده شو که بریم!!
من: 
من: من نمیام!! 
همسر:یعنی چی؟ عروسی خواهر منه اونوقت میگی که نمیای؟ 
من:اگر خواهرت میخواست که من بیام می تونست به من بگه!! نه اینکه بگه داداش رو پبدا کن به من زنگ بزنه!! در ضمن خودش هم یک زنگ به تو نزده حالا این چه عروسی که میخواهی بروی؟
همسر: نه! به به خاطر بابا و مامانم می رم تو هم از طرف اونها دعوت هستی!! 
من: 
من: نه عزیزم تو میخوای بری برو هر چی باشه خواهرته ولی من نمیام!!
همسر: یعنی من تنها برم!!
من: خود دانی !! بعد از کش و مکش های طولانی و قهر آشتی قرار شد همسر خودش تنها برود و زود برگردد.
من : حالا پدر و مادرت کی آمده اند؟
همسر: ظهر راه افتاده اند و ساعت 5/5 می رسند من هم میروم دنبالشان!!
من:
من: چرا بقیه نمی روند دقت کردی شدی راننده!! 
همسر: این چه حرفیه!! پدر و مادرم هستند!
من: من که چیزی نگفتم فقط می گم چرا هر دفعه تو باید بروی تقسیم بندی کنید خوب!!
همسر: داداش سعید که عزاداره نمیاد عروسی !!
حمید هم که شیفت داره و نمیاد و دامادمون هم که راهش دوره من نزدیکتر هستم!!
همسر: همه سراغت رو می گرفتند؟
من: لطف کردند!! 
من: کیا اومده بودند؟
همسر: همه! 
من: مثلا؟
همسر: سعید - حمید-سوسن ....
من:
مگر همه اینها نگفته بودند که نمی تونند بیان چی شده که اومدند!!
همسر: 
پی نوشت:
چون احتمال می دادند که همسری به مراسم نرود از این حربه استفاده کردند که همسر محض آبروداری هم که شده برود و همسر بنده هم که بلهههههه!!