تبليغاتX
تازه‌ عروس

تازه‌ عروس

من و خواهران شوهرم

سال نو همگی مبارک!!

ما هر چه به سال نو نزدیکتر می شدیم بیشتر منتظر دعوت پدرشوهر جان و مادرشوهر جان بودیم ! البته قرار به رفتن نبود ولی خوب دل که داریم توقع داشتم حداقل تعارف می کردند! ولی خبری نشد که نشد!

روز اول عید بعد از تماس تلفنی و تبریک گفتن رو به همسری که چرا بابا و مامانت اصلا تعارف نکردن!

همسری با لحن جانبدارانه ای: ما که اصلا نمی خوایم بریم!

من: کاری به اون ندارم حداقل تعارف می کردند ما که نمی رفتیم! غیر از اینه!

روز دوازدهم فروردین مادرشوهر با همسری تماس گرفته و پشت تلفن گلایه می کرد.

من: چی شده؟

همسری:بابا و مامان ناراحتند می گن چرا نیومدی؟!؟!

من:

من:

من: می خواستی بگی الان وقت گفتن نیست حالا که عید تموم شده این حرف ها رو می زنند! حالا دیگه مطمئن هستند که نمی ریم که این حرفها رو می زنند!

 همسری: نخیر خانوم! ما که اصلا نمی رفتیم به خصوص که خواهرای من اونجا هستند و آب شما با آنها توی یک جوی نمی رود!

من: اتفاقا به خاطر اینکه فکر نکنند اونجا فقط برای اونهاست و تو هم پسر اون خانواده هستی باید می رفتیم تو نگران من نباش بلدم با اونا چطور کنار بیام! اصلا تقصیر ما هست که نرفتیم سال دیگه از اول عید اونجا چادر می زنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت   توسط نیاز  | 

ما که نمی رفتیم!!!

سال نو همگی مبارک!!

ما هر چه به سال نو نزدیکتر می شدیم بیشتر منتظر دعوت پدرشوهر جان و مادرشوهر جان بودیم ! البته قرار به رفتن نبود ولی خوب دل که داریم توقع داشتم حداقل تعارف می کردند! ولی خبری نشد که نشد!

روز اول عید بعد از تماس تلفنی و تبریک گفتن رو به همسری که چرا بابا و مامانت اصلا تعارف نکردن!

همسری با لحن جانبدارانه ای: ما که اصلا نمی خوایم بریم!

من: کاری به اون ندارم حداقل تعارف می کردند ما که نمی رفتیم! غیر از اینه!

روز دوازدهم فروردین مادرشوهر با همسری تماس گرفته و پشت تلفن گلایه می کرد.

من: چی شده؟

همسری:بابا و مامان ناراحتند می گن چرا نیومدی؟!؟!

من:

من:

من: می خواستی بگی الان وقت گفتن نیست حالا که عید تموم شده این حرف ها رو می زنند! حالا دیگه مطمئن هستند که نمی ریم که این حرفها رو می زنند!

 همسری: نخیر خانوم! ما که اصلا نمی رفتیم به خصوص که خواهرای من اونجا هستند و آب شما با آنها توی یک جوی نمی رود!

من: اتفاقا به خاطر اینکه فکر نکنند اونجا فقط برای اونهاست و تو هم پسر اون خانواده هستی باید می رفتیم تو نگران من نباش بلدم با اونا چطور کنار بیام! اصلا تقصیر ما هست که نرفتیم سال دیگه از اول عید اونجا چادر می زنم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت   توسط نیاز  | 

احوالپرسی!!

چند روز تعطیلی بانکها در تهران و نیاز شدیدی سیصد هزار تومان پول نقد!

همسر: چه کار کنیم؟

من: توقع نداری که از بابام بخوایم من که دیگه روم نمیشه!!

همسر:

من: از بابات بگیر!

همسر: شاید نداشته باشه !

من: مگه میشه سیصد تومان پوله که نداشته باشه بگو چون بانک تعطیله نمی تونم برم پول برداشت کنم شنبه که بانک باز شد سریع میریزم به حسابتون!

همسر بعد از اکراه فراوان بالاخره راضی شد!

چهارشنبه پول واریز شد!

جمعه

تلفن زنگ می خورد:

همسری: سلام خوب هستید؟!

مادرشوهر: سلام خوبی؟ بابا گفته زنگ نزن فکر می کنند به خاطر پول هست که زنگ می زنی!!!!

من:

شنبه و یک شنبه به دلائلی همسر نتوانست به بانک بره و پول رو واریز کنه و هر دو شب تماس قبلی به همون مضمون تکرار شد.

من:

همسری:

دو ماه بعد

برای شرکت در پروژه ای پولمان را در بانک گذاشته بودیم و نمی توانستیم برداشت کنیم و به پول نیاز پیدا کردیم و پدر عزیزم مقدار شش میلیون به ما قرض دادند و همسر در پی اینکه برای دو میلیون بقیه چه کنه که من به همسر گفتم ببین این همه خانواده من کمک می کنند اگر پدر و مادر تو  به ما پول بدهند اشکالی ندارد تو که بدقول نیستی تازه بابات کلی پول نقد داره مگر اون سری در این مورد با تو صحبت نمی کرد؟

همسر:

من: خوب پس تماس بگیر و بگو که از پدر من هم قرض گرفتی تا مطمئن باشندکه در مرحله  آخر به اونها رو انداختی!

بعد از تماس

من: چی شد؟

همسری: گفت نداره!

یک روز

دور روز

سه روز

 یک هفته

 دو هفته

 سه هفته و و هیچ تماسی برقرار نشد و در نهایت همسری زنگید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت   توسط نیاز  | 

زندگی در تهران!!!!

نمی دانم چرا شانس بنده اینگونه است الان که دارند همه رو از تهران خارج می کنند خواهر شوهر عزیزمان می خواهند به جمع خواهرانشان در تهران اضافه شوند و این جنگ تن به تن را از دو به یک تبدیل به سه به یک کنند و بنده را از پا در آورند!! دعا کنید که کارشان نشود که اگر جور شود ما در خانه مان دیگر چیزی به نام امنیت وجود نخواهد داشت و هر لحظه باید منتظر حضور ایشان در خانه مان باشیم زیرا و به دلیل اینکه ایشان اینگونه دوست دارند که بعد از رسیدن به پشت در اطلاع دهند که دارند به منزل شما رجعت کنند و  دیدارشان را با شما تازه نمایند!!

ما نیز نذر کرده ایم که زندگی مان و امنیتمان حفظ شود!! شما نیز دعا کنید!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت   توسط نیاز  | 

کارت دعوت!!

ساعت یک بعدازظهر می باشد که تلفن زنگ می خورد و بنده قدم زنان خود را به تلفن می رسانم و شماره خواهر شوهر جان را می بینم و در این فکر که گوشی رو بردارم یا بر ندارم!! که بعد از چندلحظه تأمل گوشی رو بر میدارم و خواهر شوهر جان مانند اینکه میخواهند خبر بدی بدهند با اضطراب سراغ برادر گرامیشان را از من می گیرند و میگویند که گوشی موبایلش خاموش بود اگر پیداش کردی بگو که یه تماس بگیره و بنده:

بعد از یک ساعت که همسری زنگیده و به او اطلاع می دهم و ایشان در جواب می گویند که بله می دانم و زنگ زد. من پرسیدم اتفاقی افتاده که اینگونه پریشان خاطر بود؟

 همسری: نه!! حالا میام خونه میگم !! و نیم ساعت بعد همسر عزیز به خانه مراجعت کرده و می گویند که امشب عروسی دعوت هستیم دقت کنید ساعت 4 بعدازظهر!!

 من:عروسی کی؟!

همسر: خواهرم!! کی نامزدی کردند که حالا عروسی شان است؟ کی به تو گفته؟

 همسر:آبجی زنگ زدگفت!! زودتر آماده شو که بریم!!

من:

من: من نمیام!!

همسر:یعنی چی؟ عروسی خواهر منه اونوقت میگی که نمیای؟

من:اگر خواهرت میخواست که من بیام می تونست به من بگه!! نه اینکه بگه داداش رو پبدا کن به من زنگ بزنه!! در ضمن خودش هم یک زنگ به تو نزده حالا این چه عروسی که میخواهی بروی؟

همسر: نه! به به خاطر بابا و مامانم می رم تو هم از طرف اونها دعوت هستی!!

من:

من: نه عزیزم تو میخوای بری برو هر چی باشه خواهرته ولی من نمیام!!

همسر: یعنی من تنها برم!!

من: خود دانی !! بعد از کش و مکش های طولانی و قهر آشتی قرار شد همسر خودش تنها برود و زود برگردد.

 من : حالا پدر و مادرت کی آمده اند؟

همسر: ظهر راه افتاده اند و ساعت 5/5 می رسند من هم میروم دنبالشان!!

من:

من: چرا بقیه نمی روند دقت کردی شدی راننده!!

همسر: این چه حرفیه!! پدر و مادرم هستند!

من: من که چیزی نگفتم فقط می گم چرا هر دفعه تو باید بروی تقسیم بندی کنید خوب!!

همسر: داداش سعید که عزاداره نمیاد عروسی !!

حمید هم که شیفت داره و نمیاد و دامادمون هم که راهش دوره من نزدیکتر هستم!!


همسر: همه سراغت رو می گرفتند؟

من: لطف کردند!!

من: کیا اومده بودند؟

همسر: همه!

من: مثلا؟

همسر: سعید - حمید-سوسن ....

من: مگر همه اینها نگفته بودند که نمی تونند بیان چی شده که اومدند!!

همسر:


پی نوشت:

چون احتمال می دادند که همسری به مراسم نرود از این حربه استفاده کردند که همسر محض آبروداری هم که شده برود و همسر بنده هم که بلهههههه!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت   توسط نیاز  | 

برای بهترین وبلاگی که تا به حال خوندم!!

سلام یاسی عزیزم!!

بی مقدمه بگم من خیلی چیزها از تو یاد گرفتم ولی الان من هستم که تو رو نصیحت میکنم!

((( اول خودت رو راضی نگه دار و لذت ببر سپس به اینکه با کاری که انجام دادی یا مطلبی که نوشتی نظر دیگران چه خواهد بود فکر کن)))

                                                                              استاد نیاز!!!

یاسی!! واقعا نظر دوستانت که با میل و اشتیاق روزی چند بار صفحه وبت رو رفرش می  کنند مهم نیست که به خاطر کینه توزی های چند نفر بقیه رو بی خیال میشی!!

                               به هر حال دوستت دارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت   توسط نیاز  | 

بی ماجرایی!!

یک سوال!!

واقعا به قصد تمسخر این سوال رو نمی پرسم و فقط برای اطلاع!! آیا صاحبان بنگاه ماشین و خانه جزو دلالان محسوب میشوند یا ...؟؟

زیرا از نظر همسری شغل ایشان کم از دکتری و مهندسی ندارد!!!

.

.

.

.

.

.

شب جمعه عروسی پسرخاله همسری دعوت بودیم و به دلیل تجارب قبلی مطمئن بودیم که تمام کس و کار همسری خواهند آمند و و و و ما هم سنگ تمامی بس گذاشته و لباسی فاخر و کیف و کفشی درخور تهیه نمودیم و به بهترین آرایشگاه نه چندان نزدیک خانه مان رفته و خواستار آرایشی لایت و شیک شدیم و اینچنین نیز شد!!

بعد از رسیدن به عروسی فقط مادرشوهر را نظاره فرمودیم و خواهر شوهر کوچکمان که از همه فضول تر تشریف دارند و اینگونه شدیم!!

و ما نیز با سردی با ایشان برخورد نمودیم تا نزدیکمان نیایند که تلفاتی شدید می  دادند!!


پی نوشت:

۱- سر شما هم از بی ماجرایی بی کلاه ماند!!

۲- خواهر شوهر پست قبل نیامده بود!! یعنی واقعا سرش گرمیده است؟!؟!؟!

۳- دلم برایشان تنگیده بود!!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت   توسط نیاز  | 

عروسی

بالاخره در پی تلاش های خانواده همسری و دعاهای مکرر بنده خواهر شوهر  عروسی کرد!!!!

به افتخارش!!!

 

                                  Free Emoticon                        

 

 

جهت اطلاع: ایشان با آقای دکتر عروسی نکردند زیرا بعد از سه ماه نامزدی متوجه شدند که با ایشان تفاوت سنی دارند!!!!

من:

شما هم باور کردید؟!!!

جهت اطلاع بیشتر: با یک آقایی بسیار بسیار محترم از جنس دلال که وضع مالی توپی دارند مزدوج شدند!! من موندم اگر همه دخترا پول مدنظرشون بود برادران محترمشون عزب می ماندند!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت   توسط نیاز  | 

محاله !!!

صبح جمعه در منزل ما

همسر: به سیمین گفتم که توی این چند روز میام و گوشی رو میبرم امروز بعدازظهر بریم یه سر بزنیم و گوشی رو هم بگیریم!

من: نه عزیزم فقط بریم گوشی رو بگیریم و بیایم رفتارهای خواهرت با من رو یادت رفته که حالا برم دستبوسی؟!

همسر: نه! نمیشه که تا اونجا بریم ولی داخل نریم!!!

من: شما زنگ بزن اصلا ببین چی میگه!! (چون مطمئن بودم همسری از طریق خواهر جانشان پیچانده میشوند پافشاری نکردم)

همسری:سلام خوبی؟

خواهر شوهر: سلام!! فکر کردم داداش سعید!!

همسری: چطور مگه؟

خواهر شوهر: آخه زنگ زده بود که میخوایم امشب بیایم بهش گفتم که ما داریم میریم مهمونی!!

همسری:اه!!!

خواهر شوهر:نکنه میخواستی بیای؟!

همسری:میخواستم بیام گوشی رو بگیرم!!

خواهر شوهر: خوب ما که داریم اونطرفی میایم برات میاریم!!

همسری در عملیاتی انتحاری: ما هم میخوایم بریم بیرون پس توی خیابون همدیگه رو می بینیم!!

خواهر شوهر: باشه!!

نمی دانم چرا هر وقت که ما زنگ میزنیم خواهر شوهر گوشی تلفن رو جواب نداده اعلام میکنه که یا قراره تشریف ببرند مهمونی یا مهمان دارند!! حالا خوبه در مدت یک سال و نیم عروسی ما فقط ۳ بار به منزل ایشان رفته ایم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت   توسط نیاز  | 

نظر شما چیه؟

خاطر مبارکتان هست که خواهر شوهر در ماجرای شستن ظرف چه کرد؟!! اصلا فکر نکنید که من آدمی هستم که تا تلافی نکنم خواب و خوراک ندارم ها!! اصلا!!!

فردای آن روز شوم ما در خانه خواهر شوهر بزرگمان میهمان بودیم و خانم ها دور هم نشسته بودند که خواهر شوهر فضول برای اینکه از نداشتن شریکی برای صحبت رنجور نشوند شروع به صحبت با همه از جمله من کردند و از آنجایی که بنده کمی در آرایشگری سررشته دارم خواهر شوهر جان فرمودند که اتفاقا من یک رژ لب جدید خریدم ولی زیاد از رنگش خوشم نمیاد ولی همه میگن قشنگه نظر تو چیه نیاز؟! من بعد از گرفتن رژ لب و تست کردن بر روی دستم گفتم:هر کس یه سلیقه ای داره دیگه ولی من از این رنگ رژ ها خوشم نمیاد به قول همسری دهاتیییه!! من اگر این رو بزنم میگه مثل این دخترایی شدی که تازه از روستا اومدن شهر نمی خوان کم بیارند!!

من در اول:

من بعد از اینکه فهمیدم چه حرفی زدم:

من در آخر:

و در آخرتر:

خواهر شوهر:

جاری های عزیز:

خواهر شوهر واقعا فکر میکرد که رژ خیلی شیکی و گرانقیمتی تهیه کرده6000 تومان!! ولی واقعا زشت بود یک چیزی تو مایه های بنفش و صورتی جیغ!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت   توسط نیاز  | 

بركات همخانه بودن با خواهر!!!!!

پيرو پست‌هاي قبلي كه عرض كرده بودم همسر بنده حدودا يك سالي با خواهر جان همخانه بودند و قرار بر اين بود كه مخارج نصف نصف باشد ولي با 5 روز نبودن همسر در خانه و حضور با بركتش در خانه ما عملا دو روز در هفته در خانه خواهر تشريف داشتند و هر موقع كه تماس با همسر برقرار ميشد و بعد رد و بدل كردن حرف‌هاي عاشقانه كار به اينجا مي‌رسيد كه شام خوردي؟(دقت كنيد نمي پرسيدم شام چي داريد؟!؟!؟)

همسر اعلام مي‌كرد:نه خمیازه

من: چرا؟

همسر: سيمين هنوز نيومده!!

من: تا اين موقع شب كجاست؟تعجب

همسر: حتما با سيما رفته بيرون!! فردا صبح از همسر پرسيدم راستي ديشب بالاخره شام خوردي؟

همسر: من بعد از تلفن خوابم رفت!!!

من:

شبي ديگر

 من: شام خوردي عزيزم!

همسر: آره! بيسكوئيت!!

من: هیپنوتیزم

و شبي ديگر

همسر: كوكوي سه شب پيش

و شبي ديگر

 همسر:آبگوشت ديروز ظهر

 شبي ديگر

 همسر: تخم مرغ

 و غذاهاي همسري من در مواقعي كه خانه بود تشكيل شده بود از بي غذايي يا پسماندهاي غذايي خواهر!!

 راستي يادآور شوم چندباري با همسر در نزديكي خانه خواهر شوهر  كار داشتيم و به اصرار همسر سري هم به خواهر جانشان زديم از آن شب‌هايي كه همسر قرار بود در خانه ما باشد!! در اين چندباري كه رفتيم بساط غذاي خانم آنچنان به راه كه با گوشت‌هاي آبگوشت و خورش و مرغ‌هاي زعفران پز مي‌توانست يك ايل را غذا بدهد ولي همسري را خير!! و ما در ذهن خود كه اشكالي ندارد بعدا همسري قدر ما را خواهد دانست!!

تا اينكه چند وقت پيش سه خواهر خود را به زور به منزل ما دعوت كردند و بعد از نهار خانمها نشسته بودند كه خواهر شوهر جان فرمودند: از موقعي كه ديگه داداش نمياد و من خيالم از بابت غذا راحت شده روزي دوتا غذا از آشپزخانه سر كوچه سفارش ميدم و خيلي راحت شدم از بابت مسئوليت غذاي داداش!! آخه اون موقع هر جور شده بايد يه غذا براي شب ميگذاشتم ولي حالا ديگه خيالم راحته اگر گرسنه نباشم نيازي نيست كه براي غذا درست كردن به خودم زحمت بدم!!

من:

و باز هم من:

البته اين چرنديات رو موقعي به زبان مي‌آورد كه مادر شوهر و پدرشوهر چندباري گفته بودند كه ما ديگه از موقعي كه (همسري) ازدواج كرده است خيالمان از بابتش رها شده و مي‌دانيم كسي هست كه از او مراقبت كند و هر شب جلويش غذا بگذارد!! بعد از بيان چرنديات خواهر شوهر همسر بسيار عصباني و قرمز شدند عصبانیكه چرا جوابش رو ندادي يا حداقل ميومدي من رو صدا مي‌كردي تا جوابش رو بدم!!

 و من برنامه اي دارم درست و درمان براي گرفتن حال ايشان!! كه البته بعيد ميدانم به دليل ماجراهايي حالا حالاها ايشان را ملاقات كنم!! ببخشيد از اين همه پرحرفي!! مژه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت   توسط نیاز  | 

اعجوبه ای به نام خواهر شوهر

خواهر شوهر کوچک من اعجوبه ایست در نوع خود کم نظیر!! ملاحظه بفرمائید!

دختر خواهر شوهرم میگه: زن دایی تو چطور آرایش میکنی که معلوم نیست ولی خوشکل میشی؟!

من:

دوستم میگه: فلانی لباس هایی که تو میپوشی خیلی شیک هستند از کجا پیداشون میکینی؟!

من:

خانوم فلانی میگه:تو خیلی خوش سلیقه هستی خوش به حالت!!

من:

فلانی میگه:تو نسبت به سنت خیلی جوون تری!!

من:

فلانی میگه: تو خیلی خوب بچه داری میکنی!

من:

فلانی میگه:خیلی شیک راه میری!!Yatta

من:

شوهرم میگه تو خیلی خوب خرید میکنی و همه چیز رو ارزونش رو پیدا میکنی با تو که باشم سرم کلاه نمیره!!!!

من:

من در عجبم که چرا همه اینقدر تعجب میکنند از هنرمند بودن خواهر شوهر بنده!!! ولی من چیز خاصی تا به حال در ایشان پیدا نکردم که باعث شود دهانم باز بماند جز پرحرفی!!!


پی نوشت:

آرایش کردن خواهرشوهر جان از نوع بسیار بسیار خاص و حیرت انگیز یک رژلب میباشد که برای سایه ٬ رژگونه و رژلب استفاده میشود که مطمئنا اگر نیاز باشد به جای ریمل و پنکک هم از همان رژلب استفاده میکنند تا صرفه جویی شود!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط نیاز  | 

عسل

پدر شوهر تماس گرفته و می گوید برایتان عسل خریده ام و داده ام به سوسن كه برايتان بياورد.

بعد از تحويل گرفتن عسل كه كه ظرف بسيار بزرگ كه پر از عسل طبيعي و خوشمزه‌اي است خوشمزهبا پدرشوهر تماس گرفته تا از ايشان به خاطر زحمتشان تشكر نمايم كه پدر شوهر فكر مي‌كند كه من از موضوعي كه رخ داده است خبر دارم و مي‌گويد زياد به حرف‌هاي سوسن و خواهراش اهميت نده اونها يادشون رفته موقعي كه خودشون تازه ازدواج كرده بودند ما براي اونها هم از اينجور خرج‌ها مي‌كرديم كه حالا از اين حرف‌ها مي‌زنند.

بله بنده هم به دليل گيرايي بسيار بالا فهميدم كه ماجرا از چه قرار است!(واقعا هنر كردم) و آماده يك جنگ تن به تن شدم!!متفکر

هفته بعد خواهر شوهر تماس گرفته و مي‌گويد ما مي‌خواهيم برويم بيرون شايد بعدازظهر يك سري هم به آنجا زديم و بنده بابت اينكه خواهر شوهر ميل ماندن نكند تمام آشپزخانه را جمع كردم و ديگ و ميگ و هرچه از اين قبيل است را در كابينت جاسازي كردم كه به محض آمدن بداند كه خبري از شام نيست!!

بعد از آمدن!!

كمي از مجلس گذشته بود كه خواهر شوهر يكدفعه يادشان آمد كه به قصد چه آمده‌اند!!

داداش جان فلاني سينوزيت داشته هر روز صبح دو تا قاشق عسل خورده خوب شده شما هم كه سينوزيت داري حتما صبح‌ها دو قاشق عسل نوش جان كن!!

همسر:

من:

من:

من: اتفاقا من هم بهش ميگم عسل بخور و براي صبحونه هم كه عسل سر ميز ميذارم نميخوره و ميگه بزار براي خودت موقعي‌ كه حالت خوب نيست بخور و اصلا از عسل دهنش نميذاره ميگه اين براي تو!!!!!!

خواهر شوهر ۱:هیپنوتیزم

خواهر شوهر۲:

شوهر خواهر شوهر۱:whistling

من:مژه

و البته اگر خواهران شوهر قصد ماندن هم داشتند با اين حرف من تلو تلو خوران از خانه خارج شدند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت   توسط نیاز  | 

خود دعوتی از نوعی جدیدتر!!

خواهر شوهر زنگ می زند و من شماره رو می بینم و جواب نمیدم تلفن بر روی پیغام گیر می رودو  بعد از چند لحظه قطع می شود. مجددا تلفن زنگ می خورد و بر روی پیغام گیر می رود و صدایی ... به گوش می رسد:

سلام داداشی!!! اومدی یه تماس بگیر کارتتتتتتتت دارم!!

من:

و من متوجه شدم که باز نقشه ای دارند که تماس گرفته اند که مخاطب پیغام گیر فقط داداش جانشان می باشد!!متفکر

ده دقیقه بعد همسر جان آمد و هنوز دست و رو نشسته بود تلفن زنگ خورد و خواهرشوهر بود و من سریعا به عرض همسر رساندم که من گوشی رو بر نداشتم سوتی ندی!!

ترسیده بود که پیغامش رو پاک کنم که باز تماس گرفت!!

بعد سلام و احوالپرسی به همسری گفت:

آبجی قراره آخر هفته بیاد (گفته بودم که فامیل همسری من از شهرستان برای آب و هوا عوض کردن به تهران می آیند٬دود خوردن هم کلاسی دارد) ما هم می خواهیم باهاش بیایم اشکالی نداره؟!

همسر:

همسر: نه این چه حرفیه هر وقت دوست داشتید بیاید!!

من:

همسری:


پی نوشت:

۱- همسری گوشی موبایلش رو گم کرده وگرنه قبل از زنگ زدن به موبایل همسری به خونه زنگ نمی زنند خدا رو شکر!!whistling

۲- دیشب خبر دار شدیم که خواهرشوهر آمده و یکروزه برگشته باید اتفاقی افتاده باشد از نوع خوشحال کننده که اگر متوجه شدم به شما نیز اطلاع خواهم داد.نیشخند

۳-آخی بیچاره اون یکی خواهرشوهر دلش رو صابون زده بود که خودش رو انداخته!!قهقهه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت   توسط نیاز  | 

نامزد بازی

در چند پست قبل خدمت مبارکتان عرض کردم که یکی از خواهران همسری مطلقه می باشند و در شرف ازدواج جدید و بنا به تاکید همسر نباید اصلا به روی خودمان بیاوریم چرا که ماجرا جدی نیست ولی همسر عزیزتر از جان نمی دانست که خواهرش خیلی کم طاقت تر از این حرف هاست و علاقه زیادی به این دارد که همه از این موضوع اطلاع داشته باشند و مدام به او تبریک بگویند و در مورد این موضوع صحبت کنند.

من و خواهرم در اتاق نشسته ایم که خواهر شوهر وارد میشود و با آن عشوه های مخصوص خود می گوید: کسی به من اس ام اس نداده؟

من:

خواهرم:مژه

من:نه!!

خواهر شوهر: وای نگران شدم یعنی چی شده؟نیشخند

خواهرم:

من:کی؟

خواهر شوهر با یک لبخند موزیانه خیال باطلکه نشان از این است که به هدف مورد نظر که صحبت کردن در مورد این ماجرا است رسیده است شروع به صحبت می کند: آقای دکتر رو میگم آخه از صبح داشتیم با هم اس ام اس بازی می کردیم الان یک ساعت که نه اس ام اس داده نه زنگ زده نگرانش شدم!!

خواهرم:

من:یول

من:قهر

و این ماجرا به شکل های گوناگون ادامه دارد زیرا که خواهر شوهر بنده احساس دخترکان ۱۸ ساله ای را دارد که پر از شور و نشاط و احساس هستند و مانند اینکه اولین باری است که با ج ن س م خ ا ل ف در ارتباط است و آبرویی برای خویشتن نگذاشته است.

البته همسری عزیزم خوب خواهر خود را شناخته که تاکید بسیار کردن اصلا راجع به این موضوع ها با ایشان صحبت نکن!!!!


پی نوشت:

خواهرشوهر مربوطه ۳۵ سال سن دارند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت   توسط نیاز  |